تحلیلی شخصی بر فیلم پیش از باران

فیلم« پیش از باران»* در ظاهر، داستان بازگشت یک عکاس به وطنِ جنگ‌زده‌اش است؛ مردی که پس از سال‌ها زندگی در غرب، به زادگاهش بازمی‌گردد و با خشونت‌های قومی، تعصبات قبیله‌ای و تلخی جنگ مواجه می‌شود. اما این، تنها لایه‌ی رویی فیلم است. در لایه‌های زیرینش، فیلم چیزهای عمیق‌تری درباره‌ی انسان، جغرافیا و سرنوشت به ما می‌گوید.

یکی از سکانس‌هایی که برای من بسیار قابل تأمل بود، صحنه‌ی حضور زن و مرد در تاکسی در لندن است. در حالی که آن‌ها مشغول عشق‌بازی‌اند، انعکاس آپارتمان‌های مدرن در شیشه‌ی تاکسی دیده می‌شود. این تصویر ساده، برای من معنایی عمیق داشت: جغرافیا سرنوشت است. در نقطه‌ای از دنیا، یک زن می‌تواند در ملأعام تصمیم خودش را بگیرد و آزادی‌اش را زندگی کند، اما در همان لحظه، در نقطه‌ای دیگر از جهان، زنی بیوه که یک بار ازدواج کرده و در آستانه‌ی میان‌سالی‌ست، هنوز اختیار پوشش، زندگی و حتا خاسته‌های ابتدایی‌اش را ندارد. او تابع پدر و برادرش است و هنوز در دایره‌ی کنترل خانوادگی و اجتماعی گیر افتاده است.

این تفاوت‌ها ریشه در جغرافیا دارند. جغرافیایی که گاه به انسان امکان شکوفایی می‌دهد و گاه او را در دل رنج و خفقان حبس می‌کند.

فیلم به چرخه‌ی مکرر خشونت نیز اشاره دارد. پایان فیلم که به نقطه‌ی آغاز بازمی‌گردد، به‌روشنی نشان می‌دهد که این تکرار پایانی ندارد. جنگ، نفرت، تعصب؛ همه چیز بازتولید می‌شود، نسل به نسل، صحنه به صحنه.

در یکی از تأثیرگذارترین صحنه‌ها، کودکان در حال تماشای جدال دو لاک‌پشت‌اند. آن‌ها دایره‌ای از آتش درست کرده‌اند و لاک‌پشتی که شکست می‌خورد، محکوم است در آتش بمیرد. این بازی کودکانه، خود تصویری تلخ از فرهنگ جنگ و حذف است. بچه‌ها از همان ابتدا با مفهوم خشونت، حذف و برتری آشنا می‌شوند. آن‌ها زندگی را تجربه نمی‌کنند، بلکه عذاب زیستن را از همان ابتدا می‌آموزند.

حتی آن پسر بچه‌ای که بدون شلوار از خانه بیرون آمده بود، برایم تصویری تکان‌دهنده بود. او هنوز نمی‌داند که نباید بی‌شلوار در ملأعام ظاهر شود؛ یعنی هنوز ابتدایی‌ترین آداب حضور اجتماعی را نیاموخته، اما اسلحه را می‌شناسد و از داشتنش لذت می‌برد. این‌جا، اولویت‌ها وارونه شده‌اند: در جامعه‌ای که جنگ و خشونت همه‌چیز را بلعیده، کودک پیش از آن‌که «چگونه بودن» را بیاموزد، «چگونه کشتن» را یاد می‌گیرد.

از سوی دیگر، فیلم نقدی غیرمستقیم به جهان اول نیز دارد. کسانی که نسبت به فجایع جهان سوم بی‌تفاوت‌اند، نمی‌دانند این بی‌تفاوتی، روزی گریبان خودشان را خاهد گرفت. همان‌گونه که دیدیم، خشونتی که در شرق شکل گرفته، با شخصیت‌هایی که از آن‌جا آمده‌اند، وارد لندن می‌شود و فاجعه‌ای را رقم می‌زند.

نکته‌ی ظریف دیگری هم هست که فیلم با هوشمندی به آن می‌پردازد: تکرار یک سکانس با دو حس کاملاً متفاوت. همان صحنه‌ی چیدن گوجه‌ها توسط کشیش جوان در ابتدای فیلم، در پایان دوباره تکرار می‌شود. اما آن‌چه در ابتدا دل‌انگیز و آرامش‌بخش بود، در پایان تبدیل به صحنه‌ای سنگین و غم‌انگیز می‌شود. کارگردان با تغییر رنگ، موسیقی و لحن بصری، به ما نشان می‌دهد که فضا فقط به‌ظاهر ثابت است؛ معنا، حس و درک ما از آن، بر اثر تجربه تغییر می‌کند.

جمع بندی:

پیش از باران فیلمی‌ست درباره‌ی زمان، مکان و تکرار. درباره‌ی انسان‌هایی که انتخابی ندارند، جغرافیایی که تصمیم‌ها را شکل می‌دهد، و خشونتی که بی‌وقفه بازتولید می‌شود.

*فیلمی از میلچو مانچفسکی


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *