سالها در کتابخانهی اتاقم جا خوش کرده بود. ردیف اول. جلوی چشم.
نه که خانده باشمش، نه. اسمش را خیلی شنیده بودم.
نه که ارزشش را بدانم، نه. دست آدمهای ارزشمندی دیده بودمش.
فقط برای اینکه بگویم از ادبیات و رمان سر در میآورم، یک نسخه از آن را تهیه کردم. اما از خاندنش وحشت داشتم.
برایم حکم تابوت فراعنه را داشت که فکر میکردم، بهغیر از جسدی مومیایی شده، جادویی هولناک در انتظارم است. میگفتند، کار هرکسی نیست خاندن و لذت بردن و حض کردن از این اثر فاخر.
هر بار بَرَش میداشتم، چند صفحه میخاندم و از ترس اینکه نفهممش، از اینکه پیش خودم سرافکنده شوم و خودم را مذمت کنم، کنار میگذاشتمش.
آخر دل را زدم به دریا. به خود گفتم امتحان کن، بخان، اما نه ده یا بیست صفحه، صد صفحه یک نفس.
قول بده متمرکز بخانی. بی هیچ عذر یا بهانهای.
اگر خوشت نیامد، نخان و بگو: تُکی زدهام و حیفم آمده زود تمامش کنم و گذاشتهام برای روزهای بخصوص و ماههای آتی.
خاندم.
یک سوم کتاب را در یک روز، یک نفس، پشت سر هم.
روی کاناپه دراز کشیدم، رفتم زیر پتو، با ابراهیم و اسماعیل سوار تاکسی شدم و سرم را روی بالشت کوچک ابراهیم جا کردم.
ترانهی قمر را زیر لب زمزمه کردم و اسماعیل را اسماعیل خطاب و برای گلستان شدن حال ابراهیم دعا.
از کوچه پسکوچههای اصفهان گذر کردیم و افتادیم توی دل جاده.
زمان کِش میآمد و سنگینی هوای شب چیزی بود که میتوانستم لمسش کنم؛ همان هول آرامی که کتاب در جانم انداخته بود.
دل پیچهها به سراغم میآمد حال اسماعیلی که گاه و بیگاه در مستراح بود را میفهمیدم.
من در مرگ آصفه همانقدر حس گناه داشتم که داعی.
ابراهیم، چه کسی مثل من و تو درد بیمادری در کودکی را درک میکند؟
من برای شناخت عمیق از زندگی باید «با زدن اولین جوانههابر درختان و وزیدن نخستین نسیم بهاری»* همراه نانا به محلهی سلطان نصیر سفر کنم.
من سیر صعودی تحول را در سلولهای خاکستری هادی به چشم میبینم.
ابراهیمی را برای افکار پریشان و پلید و انزجارش از دیگران قصاوت نمیکنم، چرا که گذشتهاش بیشک در شکلگیری شخصیت بیثباتش بیتاثیر نیست.
هاجر تو در چشم قدیسهای.
من سرمای روح آذر را پای آخرین ماه پاییز میگذارم.
ایران، فراموش نکن که؛ «ایران آگاه و شکوفا، ایران آزاد، به هدایت روشنفکر نیازی ندارد.»*
حالا دیگر اسماعیل، ابراهیم، آصفه، اسماعیلی، ابراهیمی، نانا، ایرانها و آذرها — دیگر فقط کاراکتر نیستند. خاطرهاند، زخمی از واقعیت. درد بیمادری، تنهایی، غم، زندگی و امید — همه در هم تنیده شدهاند و در گوشهای از ذهن من جان گرفتهاند. آن زخمها دیگر روایت دیگران نیستند؛ قسمتی از مناند، بخشی از خاطرات نانوشتهام.
از روزی که کتاب را کنار گذاشتم، تازه فهمیدم سالها نه از کتاب، بلکه از خودم گریخته بودم. از آن لحظهای که باید مینشستم و بدون نمایش، بدون ادعا، خودم را در برابر ادبیاتی عریان میکردم که جای پنهانشدن باقی نمیگذاشت. «شب هول» مرا مجبور کرد با ذهن برهنه بخانم؛ بیتظاهر، بیدانشنمایی. با این کتاب فهمیدم عمق ادبیات نه در فهمیدن، که در پذیرفتن است؛ پذیرفتنِ آن هولی که در جان آدمی خانه دارد.
* برشهایی از متن کتاب