داستان با آگهی در روزنامه آغاز می‌شود؛ همین اولین جمله و انتخاب دوم‌شخص برای روایت، بلافاصله خاننده را وارد متن می‌کند. ما، مثل فلیپه، می‌خاهیم بدانیم چه نوشته شده و همزمان حس می‌کنیم که داستان ما را هم فرامی‌خاند. این آغاز است؛ هنوز اتفاقی نیفتاده، اما ذهن و افکار ما آماده‌ی ورود به دنیای داستان شده‌اند.

فشردگیِ زبانِ فوئنتس در معرفی فلیپه هم جالب است: تنها در چند خط کوتاه می‌خانیم؛ که او یک تاریخدان جوان است، به زبان فرانسه مسلط، شرایط مالی بدی دارد و در کافه‌ای ارزان و کثیف نشسته و خاکستر سیگارش توی فنجان چای می‌ریزد. این جزئیات کوتاه، نشان‌دهنده‌ی سطح اجتماعی و مالی او هستند. حتا قبل از پلاک خانه، همه‌ی اطلاعات مورد نیاز فلیپه، از سابقه و بورسیه تا توانایی‌ها، از طریق آگهی و یادداشت‌ها به ما داده می‌شود؛ نویسنده به جای طولانی‌گویی، با همین جزئیات «اسم فلیپه» و زندگی‌اش را افشا می‌کند تا ما او را آماده‌ی ورود کنیم.

خانه، به عنوان یک عنصر در داستان، نقش مهمی دارد. وقتی به منطقه نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که اکثر خانه‌ها تبدیل به مغازه‌های تجاری شده‌اند، اما این خانه هنوز مسکونی مانده و در برابر تغییر مقاومت کرده است (حتا پلاک‌ها قبلی و فعلی دارند) این داده‌ها نشانه‌ایست از آن که؛ کسی که در این خانه زندگی می‌کند، مانند خانه، با گذر زمان و تغییر سازگار نشده و تمایل دارد گذشته را حفظ کند.

ورود فلیپه به خانه با راهروهای پیچ‌درپیچ، پله‌ها و تغییر مسیرها، حس حرکت در زمان را به خاننده منتقل می‌کند. مسیر خانه نه خطی است و نه ساده؛ این پیچیدگی، «تونل زمان» ذهنی فلیپه را شکل می‌دهد و بدن او پیش از ذهنش، شروع به تغییر می‌کند. تاریکی، دالان‌ سرپوشیده و ریشه‌های پوسیده، ما را وارد دنیای دیگری می‌کنند که نه تنها زمان و مکان در آن تغییر می‌کنند، بلکه ذهن و بدن فلیپه کم‌کم آماده‌ی تجربه‌ی وهم و همذات پنداری با گذشته‌ی ژنرال می‌شوند. وقتی آئورا به فلیپه می‌گوید که دنبال وسایلش نرود و آن‌ها را مستخدم می‌آورد، ارتباط او با جهان بیرون قطع و وارد جهانی تازه اما تاریک می‌شود؛ وابستگی‌های او باقی می‌مانند، اما اختیار از بین رفته است.

یادداشت‌های ژنرال، و بعد کاغذهای رنگی، دقیقن مسیر همزادپنداری و ورود به گذشته را نشان می‌دهند. روبان‌های زرد، آبی و قرمز به ترتیب نشان‌دهنده‌ی جوانی، میانسالی و پیری آئورا هستند و با خاندن آن‌ها، فلیپه نه فقط ژنرال را می‌بیند، بلکه جای او را می‌گیرد. این رنگ‌ها، مرحله‌ها و وضعیت‌های زمان و بدن‌اند؛ ترتیب و رنگ‌بندی آن‌ها خاننده را کم‌کم آماده می‌کند تا بپذیرد که فلیپه دارد در زمان حل می‌شود و فردیت‌ش از بین می‌رود.

جزئیات جسمانی، مثل خوراک جگر و شراب خاص، به این باورپذیری کمک می‌کنند. تاریکی، غذا و نوشیدنی، فلیپه و خاننده را همزمان آماده می‌کند که تجربه‌ی وهم‌آلود و ورود به جهان آئورا را باور کنند؛ نه صرفن ذهنی، بلکه حسی و جسمانی.

در نهایت، فلیپه ژنرال می‌شود، نه به خاطر جادو یا تصادف، بلکه چون کاملن پذیرفته و حل شده است؛ او با همزادپنداری با ژنرال و عبور از مراحل آئورا، مرزهای هویت و زمان را پشت سر گذاشته است. پذیرش گذشته، پذیرش بدن‌ها و پذیرش وابستگی‌ها، او را آماده می‌کند که جای ژنرال را بگیرد. این پایان، هشدار فوئنتس است: وسوسه‌ی بازگرداندن گذشته و غرق شدن در آن، همیشه با حذف اکنون و فردیت همراه است.

👈🏻 مهم‌ترین نکته‌ای که می‌توان از آئورا برداشت کرد، این است که فوئنتس به جای ارائه‌ی اطلاعات مستقیم، همه‌ی اطلاعات را با نشانه‌ها و جزئیات کوچک به ما منتقل می‌کند، پس خاننده با دقت در جزئیات، با فلیپه همراه می‌شود و خودش معنا را کشف می‌کند، و این همان جادوی آئوراست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *